تبليغاتX
سوئیس

سرماخوردگی مزمن ِ سمج دست از سرم برنمی داره. باز تب کرده م. گلوم خشکه. سرم سنگینه.

موجود خر دل نازک ضعیفی که من شده م این روزا، امروز زنگ زدم به یه بنده خدایی که یه خبری ازش بگیرم. خب خبر بد داد بهم. با یه لحن من متاسفمی. گوشی رو قطع کردم و نشستم به گریه کردن. زار زار. های های. اومد سعی کرد دلداری م بده. خب وقتی یکی غصه داره، اینکه بغلش کنی و نازش کنی هم البته خوبه ولی این آدم جای اینا نشست برام یه ماجرایی تعریف کرد. قبلن هم تعریف کرده بود. از یه دوره ی شیش ماهه ای که دست به هر کاری زده بوده. خب تا امروز فکر میکردم اینطور بوده که دلش خواسته اون کارا رو انجام بده. تجربه جویی و این ماجراها. امروز که حال به فاک رفته ی منو دید، اضافه کرد که مجبور بوده. گفت از اون شیش ماه فلاکت بار زندگی ش. که راه پس و پیش نداشته، که چطوری مجبور بوده بگذرونه زندگی ش رو. حالم بهتر شد یهو. نه که از شنیدن بدبختی یکی دیگه بهتر شده باشم، بهتر شدم چون دیدم الان روی پاشه. الان حالش خوبه. خوبه گاهی آدم داستان دیگرانی رو بشنوه که یه وقتی درست وسط ِ وسط اون سیاهی بودن، بعد نجات پیدا کردن. 

از اون خوب تر اینه که آدم یادش بمونه کیا این روزا کنارش بودن. گاهی حالش رو بهتر کردن. دستش رو گرفته که پاشو یه قدم بیا جلوتر.

یادم بمونه مثلن که تو یه هفته باهام قهر کردی و پریشب اون همه دعوام کردی و منو زدی که چرا باهات حرف نمی زنم؟ که چرا غصه هام رو باهات شر نمی کنم؟ 

یادم باشه که ساعت نه و نیم شب بهت زنگ زدم، از شدت هق هق نمی فهمیدی چی میگم، گریه که یه خورده امون داد، صدام که در اومد گفتم بهت حالم بده، پاشو بیا اینجا پیشم، تو گفتی باشه. کوبیدی از اون سر شهر خودتو رسوندی بهم.

یادم باشه که تو، یه هفته بیشتر نیست که منو می شناسی،خیابون به اون درازی رو کنارم پیاده اومدی، من حالم بهتر شده همین که راه رفتم. تمام لال مرگی های منو توی ماشین تحمل کردی، این همه امروز غر زدم به جونت، گوش کردی، سعی کردی کمک کنی، راه حل پیدا کنی، هی صبوری کردی. من بی شعور نیستم ها. می فهمم اینا رو. مرسی. مرسی. مرسی.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم شهریور 1389ساعت 19:39  توسط ن | 
هزار تیکه شده قلبم. این سینه ی شرحه شرحه که مولانا می گفت رو حالا تازه دارم حس می کنم. سینه م شرحه شرحه ست. خسته م. نفس م بالا نمیاد این روزا.
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم مرداد 1389ساعت 1:6  توسط ن | 
از اولیه ترین حقوق اولیه ی هر انسانی این است که هر زمان که اراده کرد بتواند با هر لباسی که تنش بود و با طی مسافتی کم تر از ده قدم، سیگار بخرد.


+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم خرداد 1389ساعت 10:34  توسط ن | 
من؟

دچار حال محشر به هیچ جا نبودگی دنیا و آدمهاش هستم این روزها. دچار حال بی عذاب وجدانی هستم. دچار حال خودخواهی. 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم خرداد 1389ساعت 0:53  توسط ن | 
خب دوبار، طولانی تلفنی حرف زدیم امروز. بسه دیگه. حالا دفعه بعدی باید یادم بندازی که بشینیم در مورد این دختره "لوا" حرف بزنیم. من نیاز دارم در مورد لوا باهات حرف بزنم. با هیچکس دیگه نمیشه در مورد یه موجود دیوانه مثل لوا حرف زد. بقیه نمی فهمن.

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم فروردین 1389ساعت 20:27  توسط ن | 

ساعت از ده گذشته. می دونم که امروز جلسه دفاع یکی از بچه های گروهه. دو ساعتی میشه که از خواب بیدار شدم. حال ندارم. حوصله ندارم. میرم توی بالکن و میشینم روی صندلی و یه سیگار روشن می کنم. وسط سیگار کشیدن موبایلم رو در میارم که اس ام اس ی رو که هفته قبل زده و برای دفاع دعوتم کرده رو پیدا کنم. می دونم که باید یه ساعتی حوالی یک ظهر باشه. می گردم. پیداش می کنم.

shit

نوشته ده صبحه. نگاه میکنم. ساعت ده و ربعه. حوصله ی جلسه ی دفاع ندارم اصلن. میدونم که بعدش استاد قراره اعدامم کنه که چرا نرفتم. موبایل رو قفل می کنم و یه پک دیگه به سیگار می زنم. دودش رو نگه می دارم توی سینه م و میدم بیرون. می خوره به تی شرت سبزم که شسته م از رخت آویز آویزونه. خشک شده دیگه. باید برش دارم. اصلن یادم نمیاد چند سال پیش خریدمش. حالا دیگه کهنه شده و یه جایی روی سینه ش جای یه پارگی داره. زیر دیواره ایستاده بودم و داشتم یکی رو که داشت صعود می کرد حمایت می کرد. رسید بالا و تاپ کرد و وقتی خواستم بدمش پایین، نون اومد سمتم و طناب حمایتو ازم گرفت که خودش یه کله با سرعت بیارتش پایین، تی شرتم رفت لای هشت و پاره شد.

حالا هنوز می پوشمش. دوستش دارم. پوشیدنش آرومم میکنه. اونقدری که پوشیدن یه تی شرت نو و سالم نمی تونه.

اصلن به کسی چه که من عاشق این تی شرتم!

سیگارم رو نصفه خاموش می کنم. تی شرته خشک شده باید برش دارم. میذارم ولی یه خورده دیگه آویزون بمونه که بوی دودش بپره.

میام توی اتاق. این سرگیجه کی دست از سر من بر می داره؟ 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم اسفند 1388ساعت 10:31  توسط ن | 
اصلن به کسی چه که دماغ آدم، کنجکاو بوی سینه ی محبوبش است.
+ نوشته شده در  دوشنبه دهم اسفند 1388ساعت 1:49  توسط ن | 

نگاه کردم به داروخونه ی اونطرف خیابون. از پیاده رو اومدم بیرون و از خیابون رد شدم. خیابونش از این خیابونای خلوت و یکطرفه ی دوست داشتنی بود. از این خیابونایی که توی اون حال راحت میشه ازش رد شد. از خیابون رد شدم و انداختمش روی زمین. یه موتوری هم اومد همون لحظه نزدیک در داروخونه پارک کرد. رفتم به سمت در. یه قدم مونده به در، دنیا از زیر پاهام لیز خورد. چنگ زدم به لبه ی در و خودمو نگه داشتم. وانمود کردم تقصیر سرامیک پیاده رو بوده. به خودم یا به موتور سوار؟ نمی دونم. از پله ها رفتم بالا و در شیشه ای داروخونه رو باز کردم. بزرگ و روشن و شیک و خلوت. رفتم سمت قسمت لوازم آرایشی و بهداشتی. دختر مسئول اون قسمت، با نچسبی همیشگی ش ازم پرسید چی میخوام و بهش گفتم و برام قبض نوشت که ببرم صندوق حساب کنم. صندوقش در واقع همون قسمت پذیرش نسخه و تحویل داروئه. قبض رو گذاشتم روی پیشخون صندوق و مرد میانسالی که مسئول اون قسمت بود منو دید و از پشت میزش بلند شد که بیاد طرفم. در و دیوار پیچید دور سرم. زمین از زیر پام در رفت. دست رو که روی کاغذ قبض بود رو محکم تکیه دادم به پیشخون، خم شدم و چشم هام رو فشار دادم روی هم. احساس کردم که مرد کاغذ قبض رو از زیر دستم کشید و بعد که لابد دیده بود من عکس العمل نشون نمیدم، با یه صدای آرومی پرسید:

چی شده؟

انگشت اشاره همون دستم که روی پیشخون بود رو گرفتم بالا که یعنی:

صبر کن.

صبر کردم. دنیا یه خورده آروم تر شد. چشمام رو باز کردم. مرده گفت:

خوبی؟ میخوای بشینی؟

بهتر بودم. گفتم: اول بذارین حساب کنم باهاتون. پول چیزایی رو که خریده بودم دادم و قبض مُهر خورده رو بردم دادم دختره و پلاستیک خریدهام رو تحویل گرفتم. نشستم روی صندلی. نفس عمیق احتیاج داشتم که هر کار می کردم بالا نمی اومد. پلاستیک رو باز کردم که مطمئن بشم همه چیزایی رو که خواستم، گذاشته. توی پلاستیک رو داشتم نگاه می کردم که باز سرم شروع کرد به چرخیدن. انگار داشتم با سرعت فرو می رفتم توی کیسه، قاطی خرید هام. سرم رو تا جایی که می تونستم عقب بردم، چشم هام رو فشار دادم و منتظر موندم تا دنیا برگرده سر جاش.

بلند شدم و از داروخونه زدم بیرون. هوا سرد بود. هوای سرد احتیاج داشتم. نفس عمیق احتیاج داشتم. یکی رو احتیاج داشتم که بیاد یقه م رو بگیره، محکم، بیاره بالا و ازم بپرسه:

چیکار داری با خودت می کنی؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم اسفند 1388ساعت 23:44  توسط ن | 

حتی با وجودی که آروم و با احتیاط دستت رو بردی سمت جیبت که یعنی حسن نیت خودتت رو ثابت کنی و بعد کارت لامصبت رو بهشون نشون دادی بازم مجبورت میکنن بری سمت ماشینه و کف دست هات رو بذاری یه جایی بین حروف درشتی که نوشته:

TOYOTA

تا یکی بیاد تفتیش بدنی ت بکنه. بعد سرباز بدبخت خاک بر سر هم همچین یه جوری دست می زنه بهت که حسن نیت خودشو ثابت کنه و بگه که مثلن:

مامورم و معذور.

بعد تو فقط دیگه باید صبر کنی تا کارش تموم شه. به قول اختر که به خودش گفته بود:

 آروم باش. الان آروم باش. چشماتو ببند و آروم باش. یه ثانیه دیگه فکر می کنی که بعدش چیکار کنی. فعلن آروم باش.

بعد مثلن وسط آروم بودن توی دلت به سرباز خاک بر سر میگی که آخه خاک بر سر! من دور مچ پام چی می تونم قایم کرده باشم که اونطوری داری وارسی میکنی؟

بعد کارش تموم میشه و باید برای اون مردک مافوقش توضیح بدی که اصولن معنای این چیزایی که روی کارت شناسایی ت نوشته و اون فقط دستور داره که باید بی خیال صاحبش بشه چیه. یعنی موظف نیستی توضیح بدی ولی دلت واسه فضولی طرف می سوزه. مخصوصن که قدش هم کوتاهه.

.

.

.

حالا هی تو نفهم. ولی من وحشت من کنم از همه ی این چیزها. از کف دستهام که چسبونده م شون به ماشین، بین حروف درشت TOYOTA می ترسم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم بهمن 1388ساعت 23:39  توسط ن | 
از دیگر بهانه های ساده ی خوشبختی من هم یکی این است که کسی را دارم در این دنیای بزرگ بی رحم که بهم اس ام اس بزند و بگوید:

are you ok? did you get my sms?

و بعد من جواب بدهم که:

I'm *fucked up. after 3 hours I'm so *fucked up I just want to have my fucking* lunch to swallow this fucking* suffocating cry stuck in my throat.

و بعد جواب بیاید:

chera azize dele man?

و همینطور اس ام اس بازی طول بکشد تا من از بغض و گریه خسته بشوم و کنار بخاری که دراز کشیده ام خوابم ببرد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم بهمن 1388ساعت 22:39  توسط ن |